عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

352

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

خاصّه اين شيشه را مىبيند و از ولعى كه بروابط جنسى داشته تمام محتوى شيشه را مينوشد و در دم افتاده جان ميسپارد « 1 » و نيز گفته‌اند كه بر خلاف روايت قبل او در اثر طاعونى كه در زمان سلطنتش بروز كرده از بين رفته و من العجايب كه شيرويه پدرش را كشت و بيش از ششماه بعد از او نماند و المنتصر هم پدرش المتوكل على اللّه را كشت و بيش از ششماه بعد از او نماند . سلطنت اردشير بن شيرويه پس از مرگ شيرويه پسرش اردشير كه مشكوك بود بتواند بسن رشد رسد بسلطنت رسيد وضع كشور نهايت وخامت را داشت زيرا قدرت سلطنتى متدرّجا مضمحل و دولت از هرگونه اقدامى عاجز شده بود دشمنان بمخاصمت برخاسته بودند و اقبال باعراب روى آورده بود مرزبانان اطاعت امر نميكردند و شهربراز علم طغيان برافراشته بود زيرا ايالاتى چند از كشور روم مسخّر كرده قدرت بسيار بدست آورده بود همين كه خبر قتل پرويز به او رسيد رسما عدم رضايت خود را از اين عمل اظهار و مجرميّت شيرويه و همدستانش را اعلام داشت و بالاخره همين كه سلطنت اردشير اعلام شد شهربراز بتقليد بهرام چوبينه در سلطنت طمع كرده به پشت‌گرمى قشون بيشمار و ساز و برگ بسيار موفّقيّت خود را مسلّم پنداشت . بنابراين در سرّ و علن نامه‌ها به رؤساى قشون و بزرگان نگاشته همه را بوعد و وعيد بكمك طلبيد . خصوصا با خسرو فيروز رئيس خلوت اردشير مكاتبات و پيغاماتى بدين تفصيل داشت كه : البته از كميّت قدرت و شدّت شوكت و كثرت سواران و سربازان و نفوذ من اطلاع دارى چنان كه مرا اطاعت كنى و با هلاك ساختن اردشير با من از در دوستى درآئى از تو حق‌شناسى كرده ترا آزاد خواهم گذاشت كه آنچه تقاضى كنى انجام دهم و اگر اقدام بانجام آن نكنى اوّلين عملى كه بورود خود به مداين كنم كشتن تست . خسرو فيروز از ترس تهديدات

--> ( 1 ) 629 ميلادى .